گول زده اند خط هاي موازي را
وگرنه در بي نهايت
! کسي به کسي نمي رسد

۱۳۸۸/٩/۱٧

سکوت

حرفی برای گفتن نیست. تنها لرزشی مانده بر دست و دلم. تا آینده چه شود. 

 
۱۳۸۸/۸/۱۳

تکرار...

(برای تولدم.10 آبانماه)

باران خیال بند آمدن ندارد

نیمه روزی از اوایل آبانماه

دلم هوای "میل عجیب بوسه" می کند

چند نفر سر کوچه تابوتی را بدوش می کشند

دختری پنهانی مادرش می گرید

من می خندم!

نیمه روزی از اوایل آبانماه

دوباره تکرار می شوم!

 
۱۳۸۸/۸/٦

خاطره

از شهرمان که آمدم

ته لهجه ای داشتم

                         هنوز کمی دهاتی توی صورتم مانده بود

                         خوب که نگاه می کردی. می دیدی

                         آفتاب ار میان دو چشمم!

می دیدی دلم را

                         میان سینه ام.وقتی راه می روم!

هنوز پیشانیم رنگ حیاط خانه مان را داشت

خوب که نگاه می کردی. میدیدی

                         لرزش پاهایم را وقتی از سایه سار نگاه دیگران می گذرم!

-

حالا همه چیز عوض شده

رنگ صورتم هم.تو هم که رنگ به رنگ شدن را دوست داشتی.

حالا راحت حرف می زنم

                         و صدای کفشهایم را می شنوم. وقتی راه می روم!

اما دلم را نه...

دلم را هزار توی سینه ام می گزارم.حالا که شهری شدم!

-

از شهرمان که آمدم

دلم بوی گلهای قالی اتاقم را می داد

اما حالا نه...!

 
۱۳۸۸/٧/٢۸

اعتراف...

هنوز هم که می آیی! با اینکه همه درها را بسته ام. با اینکه تمام روزنه ها دفن شدند زیر آنهمه خاطره. و لی هنوز هم می آیی.

خواب و بیدارش که فرقی نمی کند. وقتی تمام آن بیداری ها مثل خواب می شود حالا فرقی ندارد که خواب باشیم و مثل بیداری بیایی. ومی آیی. با آن بلندای بالایت. کمی هم فرق کرده ای. ولی می آیی. اما نه بی حرف و حدیث. می آیی با ناگفته هایی که بجا مانده از بیداریمان. می آیی با قصه های تمام نشده خوابهایمان! ولی مادرانه می گویی. برای همین کمی فرق کرده ای. مثل رنگ موهایت.

هنوز هم می آیی.باز هم ساده و صمیمی. آرام هم می آیی. یا من خوابم سنگین است. سنگین بود. برای همین دیر بیدار شدم.ولی هنوز هم می آیی. کنار فواره های حوض که می نشینی تازه یادم می افتد که بیدارم و باید خودم را بخواب بزنم. می آیی و اینبار با ناگفته ها. که به دیگرانش گفتی. ولی مادرانه می گویی. بمن که می رسی!

هنوز هم می آیی. مثل چند شب پیش که آمدی.حرف هم زدی. دست در جیب پالتویت. این فواره ها هم که سرما را چند برابر می کند. چقدر هوا بیگانگی می کند با دستهایم!

چراغهای اینجا هم که همه کوتاهند. صورتم میدرخشد زیر نور سفیدشان. با قطر کوتاه این فواره ها، اشکهایم را می بینی. مثل من که دیدم. لرزش دستانت را. از گردش چشمانت فهمیدم بی قراریت را. پشت آنهمه شادی پنهانش کردی که من نبینم. ولی دیدم. دیدم که روی نیمکت سیمانی نشستی و دستت را از جیبت درآوردی تا گرم شود.

هنوز هم می آیی. می آیی و من خودم را بخواب می زنم. میبینم همه فواره ها خاموشند. نیمکت سیمانی خالی ست. هوا کمی سرد شده.بیگانگی می کند دلم با دست هایت.

چراغها را خاموش می کنم. ما سه نفر بودیم!!!

 
۱۳۸۸/٧/۱٢

باور نکن...!

تو باور نکن. این قصه ها گاهی آدم را می آزارد.همیشه هم نه. ولی گاهی اوقات دلتنگ می کند آدم را. چرایی اش بی پاسخ می ماند. شاید. اما تو باور نکن!

از عمد دیر نوشتم. خواستم گرمای شهریور هم بگذرد. ماه خوبی نیست. مثل خرداد می ماند. آذز هم. و اسفند شاید! پایانشان را دوست ندارم. مثل پایان قصه ها. که دلتنگ می کند آدم را. گاهی. مثل آخرین قصه ای که برایت خواندند. همان که چرایی اش بی پاسخ ماند. شاید! می دانم باور نکردی. نمی کنی هم. اما گفتم شاید کمی عذابت بدهد. بیقرارت کند. برای همین امروز نوشتم:

سلام،

حالم خوب است. نه کسالتی دارم و نه غصه ای. فقط مانده قصه ای که آنهم بی پایان تمامش کردم. از شبها نمی گویم که دلتنگت کنم. ولی روزها می گذرد. می شمارم. برای همین کمی دیر می گذرد.هفتصد و پنجاه و شش، هفتصد و پنجاه و هفت و امروز هفتصدو پنجاه و هشت!!!منتظرم تا به هزار برسدو آنوقت قصه هزارویک شب برایت بگویم. بشنوی بد نیست. یاد هم بگیر. شاید روزهایی که می آید بخواهی زمزمه شان کنی. و شبها شاید!

حالم خوب است. نه بی قرارم و نه دلتنگ. نه نسیم می خواهم و نه آوا. نه ترانه و نه آن مریم هایی که دوستشان ندارم.حساب نرگس ها هم که جداست. گلفروش می گفت چوب خطم پر شده. برای همین دیگر نمی خواهم قصه ای شروع کنم.راستش را بخواهی این قصه ها بیشتر به غصه می مانند.برای همین می گویم باور نکن.

حالم خوب است.همه چیز بر وفق مراد است. اما تو باور نکن!!!

 
۱۳۸۸/٥/٢٧

همیشه هم...

دلم برای مرد همسایه می سوزد

وقتی همسرش شبها خواب معشوقش را می بیند!

-

دلم برای زن همسایه می سوزد

وقتی همسرش شبها

روی بام خانه سیگار میکشد و به عشق(های) سالهای جوانی اش فکر می کند!

-

روزگار غریبی ست...

عشق را نه در پستوی خانه، که در هم آغوشی شبانه باید جست!!!

 
۱۳۸۸/٥/۱۱

بی هیچ واهمه ای...

تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد و

خاصیت عشق این است!

 

... و خاصیت عشق این است.

مثل خاصیت چشمهایم. اینکه بی گدار به آب می زند. اینکه خیره ماند بلندی بالایت را. اینکه راه را از بیراهه نمی شناسد!

انگار قسم خورده همینجور هم بماند. خیلی اوقات هم با همین چشمهایم فکر می کنم. خیره به جایی که امتداد چشمهای تو هم نتوانست بفهمد کجاست. جایی هم نبود. نوستالژی عشق را داشت در گوری تاریک میان چشمانت خاک می کرد. و خاصیت عشق این است!

 

... و خاصیت عشق این است.

اینکه عاقبت سهم تو هم از این خیابان مال من شود. اینکه بی واهمه  سیگارم را روشن کنم و نگران حرف و حدیث پشت سرم نباشم. هرچند حالا پشت پنجره هیچکس با خاطراتش عشق بازی نمی کند و آتش شهوت هیچ سیگاری را روشن! و خاصیت عشق این است!

 

... و خاصیت عشق این است.

اینکه دلت هوری بریزد. وقتی از اینجا تا چند خیابان آنطرف تر کسی همه درختان را ببرد و تو برای قدم زدن بی بهانه بمانی. ولی...

بهانه نمی خواهد، اینروزها سیگارم همیشه روشن است!!!

... و خاصیت عشق این است.

 
۱۳۸۸/٤/۱٦

اروتیک...!

دیروز پرده ها را برای همیشه کشیدم

...

تن عریان زن همسایه, با آن لبخند های...

حالم را از زندگی بهم می زند.

 
۱۳۸۸/۳/٢٤

33 روز عاشقی

دوباره اردی بهشت بدیدنت...

نه!

شاید هم نیامدم.

بیست و یکم اردی بهشت ماه سال یک هزار و سیصدو...

همین!

33 روز عاشقی.

 
۱۳۸۸/۱/٩

... برای پدرم

بی تو نه بوی خاک نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسکینم!

بیست سالم بود.باید مرد می شدم.تنهایی. هنوز هم بیاد دارم.اینکه بالای سرشت نشستم تا سردی دستانت را حس کنم.تکان پاهایت را. و افتادن سرت را.

بیست سالم بود. باید مرد می شدم.میان گریه های مادرم جایی برای بچگیهای من نبود.گم شدم.ناله های خواهرم و سکوت برادرم.راه را که نه! بیراهه را نشانم دادند.

حالا هفت سال می گذرد که میان این بیراهه ها می روم.بی هیچ حرفی از آن سالها.فقط گاهی گلایه ای شاید.

*

تو که نبودی.نه اینکه حالا هستی. نه! ولی حالا انگار بیشتر نیستی.یا جای خالیت پر رنگ تر شده.یا زندگی من کم رنگتر. نمی دانم. هرچه هست حالا بیشتر نیستی.

تو که نبودی مرد شدم.نه اینکه خودم می خواستم.نه! مجبور شدم.حالا گاهی دلم برای بچگی هایم تنگ می شوم. ولی چیزی نمی گویم.باید مرد بمانم.

تو که نبودی عاشق شدم.بی اجازه.ولی بعد برایت گفتم.یادت که می آید.آمدم بالای سرت.نشستم. گفتم.جوابم را هم دادی.انگار خوشحال بودی.توی خواب را می گویم.جایی که دیگر نبودی.نیستی هیچ جا هم.

ولی حالا انگار ناراحتی.چند وقتی می شود.وقتی می آیی خوب نیستی.توی خواب را می گویم.نکند عاشقی تمام شده ناراحتی؟ من که حرف آخرم را زدم!همانجا بالای سرت.چند روز پیش.اصلا" برای همین آمده بودم. من که کاری با کسی ندارم.آمده بودم حرف های آخرم را بزنم.آمدم تا نیایی. هر شب ناراحت و گرفته.توی خواب.

راستی دلم عجیب تنگ می شود. گاهی.این حوالی هم که نیستی تا بیایم و یک دل سیر گریه کنم.چه حالی می دهد.ولی شب که می آیی خرابش می کنی.

تو که نبودی. پسر خوبی نبودم.همه می دانند.حالا هم نیستم.مادرم می گفت از دستم ناراحتی. خودش هم هست.چیزی نمی گوید.وقتی رفتی انگار یادگاری سوی چشمانش را بردی.حالا هم که زبانش را.کمتر گلایه می کند.می خندد و گاهی.اشکی.پسر خوبی نبودم.نیست حالا هم.

تو که نبودی...

 

(حوصله نوشتن ادامه اش نیست)

 
۱۳۸٧/۱٢/٢٦

... عشق در وقت وبا

قسمت سوم-پایان

نور، صدا، تصویر. کادر بسته شده. اتاق تاریک است. هیچکس نسیت. تنها تصویری مبهم است از سکانس آخر فیلمی که خوب میشد. نشد. طاقت نداشتی. بد بازی کردی. بلد نبودی. باختی. سکوی دوم. نقره ای شدی. سوار می شوی. دوربین ها روشن می شوند. فیلم بازی می کنی.تکاف می کشی. من یادت دادم. بازی کردن را. یاد گرفتی دوبل بازی کنی. کردی. مثل پارک دوبل. بد پارک میکنی. از کادر خارج می شوی. کارگردان کات می دهد. نوبت توست. بد بازی کنی عوض می شوی. عوضت می کنند. باید خوب بازی کنی. خوب بازی می کنم. اینروزها. می خندم هرکه می رسد. رو به همه دوربین ها. جاها عوض شده حالا. کارگردانی هم می کنم. گاهی. کادر را من می کشم. 

نور، صدا، تصویر. شب یلدا. ضبط می کنم. یکی می آید. یکی می رود. هر دو نقره ای. تمام کادرم نقره ای می شود. گیج می شوم. گیج می شوی. نگاه می کنی. کیوسک تلفن را. از پنجره. تلفن زنگ می زند. از کادر خارج می شوی. سراسیمه. کات.

فیلم خوبی نشد. خوب یازی نمی کنی. بلد نیستی. می بازی. سکوی دیگر. سوار می شوی. اتوبوس یواش می رود. حوصله ات سر می رود. صفه تلوزیون را نگاه می کنی. توی پنجره. جاها عوض می شود. نقش اول مرد می گوید: من اهل تلافی نیستم. من هستم. می گویم. نمی شنوی. کات. 

 
۱۳۸٧/۱٢/۱٧

... عشق در وقت وبا

قسمت دوم

فیلم خوبی بود.خوب بودی. بودیم. فیلم هندی می شد وقتی می خواستیم اتوبان پایانی نداشته باشد. برای کارهایمان.

خوب بازی نکردم. بلد نبودم. راست راستکی خودم بودم و فیلم چیز دیگری بود. برای همین کارگردان عوضم کرد. عوضم کردی. مرد می خواست نقش اول مرد. نبودم. عوض شدم اما مرد نشدم. تو گفتی. برای همین زوج هنری ات را عوض کردند. عوض کردی. اخراجم کردند. می خواستند اخراجم کنند. از دانشگاه. نفهمیدی. نگفتم. دلم به بازی تو خوش بود. بازی می دادم دلم را. اخراجم نکردند. تو کردی. تازه فهمیدم باید فیلم بازی کنم. و کردم. هندی نه اما. به پائیز رسیدم. نمای دوربین عوض شد. حالا تو از پائین می آمدی. نگاه می کردم. از بالا. نمی دیدی. بازی می کردی برای خودت. بازی می کردم برای خودم. خارج از کادر. جای خوبی نبود پشت شمشادها. حالا هم نیست. از کادر خارج بودم. بازی می کردم ولی. یاد  گرفته بودم کمی.

می دانستم وقتی می آیی. می دیدیم. سربالایی ها را دوست داشتی. می گفتی. برای همین از پائین می آمدی. می بینم. نمی بینی. نمی بینی نقش اول مرد را. خودت را گول می زنی. گول می زدی گاهی مرا. از بالا می آمدی تنها. می خندیدی. می ریختی . عشوه. می ریخت. دلم. هوری!

نور، صدا، تصویر. باز هم پنج شنبه. پائین خیابان کادر باز می شود. می نی بوس سبز رنگ. ساعت یک و نیم. (فلاش بک : اتوبوس قرمز رنگ. ساعت سه و نیم). رنگ نمی خواهد. خودش رنگی ست. فیلم خوبی بود.

 

 

 
۱۳۸٧/۱٢/٥

عشق در وقت وبا

(داستان این فیلم واقعی ست!)

قسمت اول

قرار نبود فیلم بازی کنم. خبر نداشتم. به بازی ام گرفتند. گرفتی. همه چیز آماده بود. نور، صدا، تصویر. تصویر تورا که دیدم فیلم شروع شد. قشنگ بود. خیلی ها به تماشا نشستند و ما همینطور بازی می کردیم. نور، صدا، تصویر. و بعدها عشق. باید عاشقم می کردی. کردی. و شدم. هنوز هم شاید. می گفتم تو از بالای خیابان بیا و من از پائین. بعد وسط خیابان بهم می رسیم. مثل فیلم هندی. وقتی می رسیدی غوغا می کردی. اگر شب بود! همیشه هم بوسه هایت غوغا می کرد. دل مرا.

دلم می خواست تو از بالا بیایی و من از پائین. همیشه همین بود. گفته بودم. گفته بودم سربالایی ها برای من و سرازیری ها برای تو. اما حالا که این سربالایی ها تمامی ندارد. پیر می کند آدم را. راستی یادم رفت بگویم. موهایم دارد سفید می شود. نه مثل موههای تو که سفیدش کردی. راست راستکی سفید شده. خودم خنده ام می گیرد. خنده ام می گرفت. می گفتم دیدی فیلم هندی شد.  خنده ات می گرفت. می گفتی فیلم دوست داری. شبها نگاه می کردی. فردا هم که می آمدی تعریفش می کردی برایم. گوش می دادم. زل می زدم به لبهایت. می خندیدی. رژلب صورتی را دوست داشتم. می دانستی. بیشتر غوغا می کرد دلم را. می زدی. خنده ام می گرفت. خنده ات می گرفت. می خندیدیم. غوغا می کردی. اگر شب بود.

فیلم را دوست داشتی. نگاه می کردی. بازی هم. بعدها فهمیدم. ولی من نه. اصلا" بازی بلد نبودم. برای همین باختم. زندگی راست راستکی ست فکر می کردم. آخر هیچ چیز نبود. نور، صدا، تصویر. فقط عشق بود. همین. نمی دانستم که همین دارد کارگردانی می کند. می دانستی. خوب هم بازی می کردی. ولی من بازی نمی کردم. خودم بودم. خودم بودم که پنج شنبه ها را رنگ می کردم که تا شنبه دوام بیاورد. تا دوباره بازی کنیم. گاهی جمعه ها هم بازی می کردیم. یادم می آید. یواشکی. تازگی داشت.

فیلم نامه را خوب نوشته بودند. نوشته بودی. دوستم می گفت. چند باری سر صحنه آمده بود. وقتی شیرین بازی می کردیم. شیرین می شدی. شیرین بودی. فرهاد شدم. نبودم. قرار نبود بشوم. ولی شدم. شدم نقش اول مرد و فیلم شروع شد. شهوت که خماری چشمهایمان را می گرفت. کات می دادیم. من که نمی دانستم. تو کات می دادی. بی خبر من. بی خبر من فیلم نامه را نوشتی. خوب هم نوشتی. دوستم گفت. خودش بازی کرده بود. بلد نبود. مثل من. مثل من که بازی اول را باختم. زنگ زدم. ناراحت شدی. گفتی باید ببری. بردم. همه را. قهرمان شدم. خوشحال شدی. مدال که گرفتم. خنده ام گرفت. من که طلا دارم! طلا بودی. سکوی اول بودم. دوربین هم بود. تو نبودی و دلم گرفت. تنها جایی که دوربین بود و تو نبودی. اینجا را تنها بازی کردم. مثل حالا که تنها بازی می کنم و دلم میگیرد.

 
۱۳۸٧/۱٢/٤

عشق در وقت وبا

...

 

 

عشق در وقت وبا : نام فیلمی از مایک نوئل - محصول 2007

 
۱۳۸٧/۱٠/۱٤

...و هی قند توی دلت آب می شود!!!

انگشتر که دستت کردم،

 قند توی دلت آب شد.

مثل وقتی قند بالای سرت می سابیدند!

- سرکار خانم...

اشتباه کردم

این همه شیرینی یکجا دل آدم را می زند

فرشته هم که نبودی تو.

- به عقد دائم آقای...

انگشتر که دستت کردم

باید زنجیر هم به پایت می بستم

- بنده وکیلم...

این حلقه آدم را بجایی بند نمی کند!

- برای سومین بار...

...

...

...

و هی قند توی دلت آب می شود...

 

 

 
۱۳۸٧/۱٠/۱۱

گاهی خدا هم پشیمان می شود!

چند روز پیش، گل فروش سر راهمان را دیدم. سراغ نرگسها را گرفتم. تمام شده بود. می گفت اینروزها خیلی ها نرگس می خرند. دلش برایمان تنگ شده بود. سراغ تو را گرفت. تمام شده بودی! گفتم این روزها خیلی ها...

معامله پایاپای شده این زندگی!!!

هرچه با این دستت بدهی  با آن دست میگیری و بعد میان دستهایت دعوا می شود و آخر سر هم گره می خورند به هم، آنوقت تا می خواهی گره را باز کنی پایت را بسته اند و ... همه چیز خیلی زود دیر شده!

پشیمان هم که بشوی فایده ای ندارد. کاری نمی شود کرد. فقط خدا که پشیمان می شود همه کاری می کند. بیداد می کند!

مثل وقتی پشیمان شد و پایم را جلوی همین گل فروشی بست. بست تا چشم در چشم این نرگسها آب شوم.

دلش که بحال کسی نسوخته. هر کاری بخواهد می کند!!!

 
۱۳۸٧/۱٠/٢

... وقتی برف می بارید

یادم می آید همین چند سال پیش. درست همین موقع ها. اولین برف زمستانی که آمد، یاد حسین پناهی افتادم و برایش نوشتم. ساده و بی حوصله. شاید!

حالا برف که می بارد یاد خیلی چیزها می افتم که حسین پناهی میان آنها گم می شود. یا شاید همین که فهمیدم حسین پناهی میان آنها گم شده ، یعنی بیادش افتادم!

یعنی اگر بدانیم چیزی تمام شده  باز بیادش می افتیم!

خودش گفته بود آدم همه چیز یادش میره جز یادش که همیشه یادشه. کم کم دارد این زندگی وحشتناک می شود. هرچه بیشتر از مردمش فاصله میگیری، بیشتر یادشان می افتی. آنوقت تنهاییت  غم انگیز تر می شود.

هرچه بیشتر فکر میکنی جای خالیشان بیشتر حس می شود. درست مثل هرکه بامش بیش برفش بیشتر. برای همین هرچه بالاتر می روی محکم تر زمین می خوری و مردم بیشتر خنده شان می گیرد. برای همین تصمیم گرفتم فکر نکنم..

اصلا" کاش این برف نباریده بود!

آدم برفی هیچ ربطی بمن ندارد. وقتی آدم برفی درست نکنی دیگر دغدغه هویج را هم نداری تا برایش دماغ(ق) درست کنی. ولی ذغال نه! ذغال دیگر دغدغه ندارد. اینروزها سیاهی همه جا را گرفته. گول این سفیدی برفها را نباید خورد. اینجوری بهتر است.

راستی داشت یادم میرفت. همین چند سال پش برف که می آمد.....

 

 

 
۱۳۸٧/۸/٩

به بهانه تولدم

روی نیکت همین حوالی لم می دهم

نیمه روزی از اواسط آبانماه

در آستانه 28 سالگی

دلم هوای باران می کند

ولی نه خبری از باران می شود و نه از تو...        می دانم!

آنهم در این شهر

با مردمی که نیمی از عمرشان در صف بانک سپری شده

اما من حالا با هیچکس کار ندارم

سیگاری می گیرانم و دودش

بالای سرم بی هیچ واهمه ای به هوا می رود

مثل همان توپ قلقلی

که به زمین زدم هوا رفت

و دیگر نیامد

نیامد تا این تن لش تا ابد به انتظارش بنشیند

رفت...

از روی همین نیمکت تا حیاط چند خانه آنطرف تر!

نیامد...

تا باور کنم که تیک تیک ساعت عذاب آورترین خاطره زندگی ست!

حالا چه روی این نیمکت بنشینم

چه پای خم دیوار چند خانه آنطرف تر

دیگر نه خبری از دختر همسایه می شود

و

نه آن توپ قلقلی به زمین می آید

...

مهم نیست...

هرچه هست این شعر باید تمام شود

نیمه روزی از اواسط آبانماه

در آستانه 28 سالگی!

 

 
۱۳۸٧/٧/٢۳

.80

همین کوچه را تا انتها که بروم. آنجا می توانم سراغ بنفشه ها را بگیرم.از هر کسی. حالا همه بویش را می شناسند. حالا برای همه همان رنگ را دارد.

همین کوچه را تا انتها که بروم, می توانم تنهایی ام را ببینم. می توانم ببینم که چگونه دست در دست باد برای روزهای پائیزی ام نقشه می کشد.

حالا آستینم را هم که بالا بزنم دستم به این بنفشه ها نمی رسد. حتی اگر تمام دیوارهای این کوچه را تا انتها رنگ کنم, فرقی نمی کند! دیگر بلندی همه دیوارها یکی شده. فرقی نمی کند هشتاد  یا  هشتادو....  !

این اعداد و این دیوارها وقتی پائیز می آید یکی می شوند. مثل هم. حالا هی بروم تا انتهای این کوچه؟ همان خم اول چشمم رو می شود. مثل دستم. که رو شد. وقتی داشتم بین هشتاد  و هشتادو.... سوسو میزدم.

پائیز که رسید این درختان هم فهمیدند که دارد اتفاقی می افتد. همین حوالی. پائیز که رسید خبری از باد نبود. دیر آمدند. مثل همان مردی که با نیم ساعت تاخیر آمد!!! سراسیمه. وقتی هم که آمدند همه ی اعداد را به هم ریختند. برای همین گم شدم. بین این اعداد. بین هشتاد  و  هشتادو...

بخدا تا همین چند سال پیش تا ده بیشتر بلد نبودم بشمارم. تقصیر مادرم بود. نمی خواست بدانم بعد از ده چه می شود. برای همین می گفت وقتی بزرگ شدی! تا همین چند وقت پیش هم می گفت. ولی من از ده رد شده بودم. سالها بود. رد شدم و هیچکس نفهمید. مثل حالا. مثل حالا که هیچکس نفهمید. آنقدر ایستادم پای این خم دیوار....

حالا دوباره شروع می کنم. یک دو سه - ...

بیچاره مادرم.....

هشتاد هشتادویک هشتاد و دو هشتاد و سه - ....

 

 
۱۳۸٧/٦/۱٧

درد

 

درد من حصار برکه نیست. درد ماهیانی ست که حتی فکر دریا هم به ذهنشان خطور نکرده است!

 
۱۳۸٧/٥/٧

نخوانده ورق خوردم

نه همیشه که گاه می آیی. می آیی و میان این خط های این دفتر می نشینی. می نشینی و این برگه های سفید را پر می کنی. از همه چیز. و هی دفتر است که می نویسیم و هی کتاب است که می خوانیم. کسی هم متوجه نمی شود.

مثلا" همین چند روز پیش، تمام زندگیم را دادم و کتاب خریدم. اسم ندارد. نویسنده هم. تمام برگه های سفیدش مانده تا دستی به حرکت درآید. هرچند سرد. دست تنها نه، که پا می خواهد، رفتن این راه با همه ی سنگلاخ هایش. نه که گاه و بیگاه، که همیشه!

حوصله مان هم که سر می رود، چند برگی نخوانده می گذریم. و گاه نخوانده به آخر می رسیم! مثل همه کتابهایی که خریدم و هیچکس نخواند. سفید بود ولی خواندن داشت. و شاید نوشتن. هیچکس نخواند.

حالا این همه سنگلاخ و این همه برگه سفید، پای لنگ و دستی سرد. آخر این کتاب هم بجایی نمی رسد. وقتی داستان را به این سردی شروع کنی به زمستان نرسیده تمام می شوی. دیگر شوق دیماه دستت را نمیگیرد. اصلا" همان اوایل آبانماه تمام می شوی.

خوب که فکر می کنم میبینم باید مقدمه را خوب بنویسی و یا اسمت خوب باشد. چیزی این میان کم است. چیزی مثل گرمای شهریور. ویا نه!روزهای تابستان را باید بهتر می نوشتی.

فایده ندارد. دستت هم که از اردی بهشت کوتاه شده!!!

 

 
۱۳۸٧/٤/۱۸

پیچک

هی پیچیدم و چیزی نگفتم. نگفتم تا این دل پر درد. نگفتم تا تو. تا همه ی این روزها. هی پیچیدم! شایدم هم یادم رفته بود می خواستم چه بگویم، یا برای چه. برای همیه هم هی می پیچیدم.حکایتی شده این نگفتن ما.

بلندی دیوار و کوتاهی دست من ، راه بجایی نبرد. پیچک های روی دیوار هم کاری نکردند. کار از کار گذشته بود.

شاید هم گفتن و نگفتنش فرقی نمی کرد و  نمی دانستم.

نمی دانستم که وقتی همیشه کوتاه می ایی، داری خودت را قمار می کنی.می بازی. دست خوب هم اگر نمک نداشته باشد می بازد.و باختم.

تازه فهمیدم که این تک ها با پیچک های روی دیوار دستشان توی یک کاسه است. برای همین هی پیچیدم چیزی نگفتم.

اصلا" بگذار راحت تر بگویم. دیوار این خانه بلند است و آدمهایش هیچ کوتاه نمی آیند. باید مثل پیچک بالای دیوار این خانه یمانم و بپیچم . آخر آبی می دهند. نوازشی هم شاید....

(حوصله نوشتن ندارم،بی خیال......)

 
۱۳۸٧/٢/٢٩

اطلاعیه

« این وبلاگ بعلت مرگ نویسنده تا پایان خردادماه تعطیل می باشد »

 

 
۱۳۸٧/٢/٢٢

داستان مردی که عاشق پنجره شد!

 <<لطفا با ریتالین بخوانید>>

اینکه هنوز یک پنجره دلداریت می دهد. شبهایت را پر می کند و روزهایت را دلتنگ...تقصیر تو نیست. مقصر تنهایت بود. اصلا" میان این پنجره و دیوار با کاغذ و سیگار تو هیچ رابطه ای نیست. این تیک تیک ساعت است که عذابت می دهد و وقت قراری که معلوم نیست. داستان هم که نمی توانی بنویسی. مردم وقت اضافه ندارند که بنشینندو خاطرات تو را بخوانند و بعد دلتنگی عذابشان بدهد. حقه ام که نمی شود زد. دیگر دردی درمان نمی کند. فقط گاهی اوقات می توانی بنشینی و با کاغذ بازی کنی. بپیچانی اش و بعد بازش کنی و اینکه مثل دلت سیاه شده نگاهش کنی. بپیچانی اش. مثل روزهایی که خودت را می پیچاندی. میرفتی یک جای خلوت گم می شدی. مثل حالا که توی خیابانها گم می شوی و هیچکس را پیدا نمی کنی. مثل حالا که می پیچی و مثل این کاغذ ها سیاه می شوی.

اصلا" بیا راستش را بگو. بگو عاشق پنجره شده ای. بگو دلت را داده ای و قصه خریده ای. بگو گوشه اتاقت کتاب و غصه را یک در میان روی هم گذاشته ای و شبها که حوصله ات سر می رود ورقشان می زنی. نمی خوانی. می ترسی. نگاهشان می کنی و سیگار...

روزی که پنچره خاطراتت را می دزدید. به یواشکی هایت سرک می کشید. می خندیدی. اصلا" فکر فردای گریه را نکردی. یاد بغض و آه و ناله نبودی. داستان می نوشتی. می گفتی. اینکه روزی سیل چشمهایت پشیمانت کند، فکر می کردی روزی عاشق پنجره ها بشوی و بعد دیوار...دیوار...دیو...دیو...دیو...د.......

دیوار رقیبت شده و حسودی می کنی. دلتنگی اینسوی دیوار بهای شادی آنسویش بود که گریبانت را گرفت. از بس که حقه زدی و سیاه شدی. حالا رقیبت شده و حسودی می کنی. 

 ﷼

پشت پنجره که می ایستادم دلم می گرفت. جنسش با حالا فرق میکرد.

شعر و خاطره و خند و گریه و ... همه چیز بود. عشق هم. وقتی هم که رخوت هم آغوشی می آمد،‌ در تو حل می شدم. تو هم که بودی. کنارم. در آغوشم. نه خبری از عقرب زلف کجت بود و نه کمان ابرویت. خودت بودی. مثل مار بمن می پیچیدی و من حل می شدم. در تو. در خوشی. در اینکه عاشقم. بغض هم که دستش بمن نمی رسید. وقتی هم که می آمد نوازش موهایم درمانش می کرد. دلم هم سیاه نمی شد. کاغذ هم نمی خواستم که هی بپیچانم و سیاهش کنم. سیاهی چشمانت....! نه بالاتر از آن هم بود. همین روزهایم! 

 ﷼ 

همین روزهایت هی سیاه و سیاه تر می شود. خودت کمکشان می کنی. دستشان را می گیری و هلشان می دهی وسط کوچه. می کشانی شان پای دیوار و برایشان از خاطراتت می گویی. عذابشان می دهی. خاکستری که می شوند ولشان می کنی و زل می زنی به پنجره. هنوزهم آنسویش ایستاده ای و نئشه بازار راه انداخته ای. سیگار می گیرانی و بوسه می دهی. اینرا از روژ لب روی سیگارت می شود فهمید. می ایستی پشت پنجره و مردم را نگاه می کنی. ولی هنوز آنقدر سر به هوا نشده اند که تورا ببینند. پرده را می کشی و غرق رخوت می شوی. سستی می آید و بعد زمزمه های عاشقانه و گاهی هم شعر. هنوز امید است. پس حرف هم زد. چه شرم عاشقانه ای بپا می شود! 

ادامه دارد....

(متن کامل در اولین فرصت ممکن! شاید هم... )   

 

 
۱۳۸٧/٢/۱٠

زندگی میان کلمه و کاغذ و سیگار و کمی هم آرمان!

جمعه صبح  به دیدنم آمد.بوی تعفن سیگار بجا مانده از شب آزارش میداد.این را از حرکت بینی اش فهمیدم.وقتی هم که بقول خودش مرا میان کاغذ و سیگار و آرمان و کلمه دید،دلش گرفت.این را از حرکت چشمانش روی دیوار خانه فهمیدم. بروی خودم نیاوردم. مثل همیشه.سیگارم را روشن کردم و هنوز ننشسته از مردنش گفتم.از روزمرگی اش.از فراموش کردن خودش.او میان روزمرگی زندگی اش مرده بود و من میان خماری روزهایم.با هر سیگاری که گیراندم بی دغدغه تر گفتم. و بی ریاتر شنیدم.وقتی هم که رفت....دیدنش به درازا نکشید. چندی نگفته نبودیم که باز ناگهان خیلی زود دیر شد.ولی قطره اشک میان زیر سیگاری ام را ندید.وقتی رفت. میان را ه برایم نوشت.مثل حرفهایش بی ریا و ساده.چه زیبا هم نوشت.معرکه ای بود نوشتنش در این مرگ بازار.

...و نوشت :

 صندوقچه ر ا
بر ایوان تنهائیت بگذار .
و نفس را قفل کن
که هنگام چرخاندن قفل دربهای آدینه ،
تعفن را نچشی.
گنجینه را بگشا
که هوای پر زدن ،
در کنج روزمره گی بوی مردار گرفته است.
این را تو گفتی،
وقتی آدینه را به مرگم زنده کردی .

وقتی در میان کاغذ و سیگار و آرمان و کلمه گم بودی .
من نفس می کشیدم !
اما تو نیز میدانستی
که اینک دیرگاهیست،
که اکسیژن صبحگاهیم ته کشیده
و من خمار تب تند نفسم!  
و نعشه ی دی اکسید شبانه .
نفسهایم به شماره افتاده
و اینک عمری است  که تن به آب رفته است .
و  مرگ ...!

بگذار برایت بگویم :
هوای خواستنهایت،
زلزله ای بر تلاطم نفسهایم بود .
روزمره گی ،  به خواستن , روز مره گی مردن است .
و این تقلای  ثانیه به ثانیه ام شده ،
مرگ نزدیک است و پای رفتن مهیا
زندگی را در ابدیت حبس کن.
فعل خواستن حرکت است
و من می گویم بسم ا...
 

 
۱۳۸٧/٢/٤

تحمل تنهایی...!

 

بی پرده بگویمت!

ای زلالتر از باران، جاری تر از نسیم

مرا رغبت هیچ دیگر نمامده است.

نمیدانم چرا باور کرده بودم

از دیوار غرور که بگذری

                              زندگی یعنی رایحه مهتاب، تفسیر قطره های آب، تجسم زیباترین خیال!

... و من مغرورانه گذشتم و هیچ نبود.

حالا دیگر نه توانی به برگشتن است و نه شوقی به رفتن.

می خواهم اینگونه در خیال خویش نا مهربانی تو را باور نکنم اما نمی گذارند.

کاش میان موج امدو شد شب و روز

یکبار گرمای نفسهای سرگردان من بتو برمیخورد

                                                            که مخاطب تمام نجواهای من بودی

ای کاش بودنم بهتر از نبودنم بود

تا بدانند با دست خالی و دل پر گریه می توان سفره های سعادت را پر از نان و مهربانی کرد.

چرا زبان خاموش مرا به التماس هم که در می آید کسی نمی فهمد

آه که این غروب برای دل من اذان می گوید

آه که راه دعایم خیلی دورتر از پیش است!

در را ببندید، دلم کنار همین غریبانه گریستن مانده است.

نمی خواهم آزردگان احساس یک اندیشه از عمق ناله هایم با خبر شوند

دیگر نمی خواهم بخاطر درد کشیدن شرمنده کسی باشم

تا کی به این درد خاموش مرهم صبوری دهد تا عصیانش فرو نشیند

بگذار یکبار سر به سینه بکوبد آنچنان که دیگر بین درد و ناتوانی فاصله نبیند،

شاید که سحر هیچ توانی نماند که مرا نگران تلخی فریاد کند

شاید اندام برهنه آئینه ای نماند تا از سنگ بی مهری فرو ریزد.

در را ببندید

دیر یا زود ترانه ای که تحملش می نامند به آخر خواهد رسید.

 
۱۳۸٧/٢/۱

پای خم دیوار(1)

زیر یک پجره، پای خم دیوار

بیست و هفت سالگی ام را جشن می گیرم!

دختری اینجا دارد با عروسکش بازی می کند و صدای مرا می شنود که می گویم :

ْدوستت دارمْ

چه نگاه کنجکاوی دارد !

وقتی بی اختیار عریانی نگاهش همبستر باد پائیزی ام می شود.

قسم می خورم پشت پنجره های این کوچه دلتنگی دارد پرپر می زند.

بند رخت خالی، پرده های کشیده، چراغهای خاموش

خبر از دیدار نگاه و دیوار می آورند.

دخترک عروسکش را دوست دارد!

 
۱۳۸٧/۱/٢٤

عاشقی همین است!

مرگ هم هی در میزند، با همه مهربانی اش.انگار سالهاست به انتظار نشسته است و حالا...

نرم هم می آید، هی می خواهد جان بسر کند آدم را.آنقدر می آید و میرود که کم کم، نه، بی هوا عاشقش می شوی.آنوقت نمی آید و جان بلبت می کند.

آنقدر انتظارش را میکشی و نمی آید که وقتی هم که می آید غافلگیر می شوی.می ترسی،‌با همه مهربانی اش!

هی دلبری می کند برای آدم.خوب می داند کجابرود.اینکه چشم براهش باشی نمی آید.عاشقی می کند.برای همین است که عاشقش میشوی، بی هوا !

برای همین است که گاه و بیگاه دلتنگش می شوی.بیقراری می کنی و نمی آید.خودش را دست نیافتنی تر میکند.دوست داشتنی تر.

وقتی هم که می آید، می ترسی! میترسی بازهم برود.می ترسی نماند و دلتنگی اش جان بلبت کند.عاشقی همین است!

چشم براهش که می مانی خودت را گم میکنی.فراموش میشوی! مثل مرگ.مثل عاشقی.مثل خودت!

اینکه تو هی دوستش میداری.اینکه هی نمی آید.اینکه جان بسر میکند آدم را.اینکه عاشقت می کند،بی هوا ! اینکه می ترسی.اینکه فراموش میشوی.عزیزتر میشود،بزرگتر.

برای همین است که عاشقش میشوی.عاشقی همین است!

مرگ هم که هی در میزند!

 
۱۳۸٧/۱/٢٠

 

هیچ چیز به من مربوط نیست!!!

حتی انرژی هسته ای.

 
۱۳۸٦/۱۱/۱۳

ساعت ۲۱

درست سر موقع رسید

ساعت ۹، یا همان ۲۱

(این روزها اعداد حالم را بهم میزنند)

درست سر موقع رسید

با همان آهنگ تکراری اش

صدایی که در کودکی تنها ملودی اسباب بازیهایم بود

و حالا

رفیق شبگردی های تنهاییم

سر موقع رسید

و بی خیال من تمام کیسه های سیاه را با خود برد!

کاش سیاه پوشیده بودم

                          راحت می شدم

                                             اگر سیاه پوشیده بودم

سر کوچه پرچمی زده بودند:

« الاسلام و علیک یا ابا عبدا...»

تازه فهمیدم که باید سیاه می پوشیدم

راحت می شدم

اگر سیاه پوشیده بودم.

اما من...

 

همیشه ام سر موقع موقع می رسد!

ساعت ۹

با همان اهنگ تکراری اش.

اما من...

کاش سیاه پوشیده بودم.

                              ۸۶/۱۰/۲۸                        

                                         پای خم دیوار

 
۱۳۸٦/۱۱/٩


دوباره می نويسم

حالا...

حالا بعد از هزار سال!

حالا بعد از این همه مدت...

حالا بعد از تو!

حالا بعد از خودم؟

حالا بعد از هزار سال!!!

حالا...

دو باره می نویسم.

حالا بعد از هزار سال.

 
۱۳۸٥/۳/۱

بي رحم نوشتي

چند وقتی می شود!
دارم هی بيقراری می کنم.دارم هی پا به پای صبوری تو بی قراری می کنم.
تو هم هميشه بيقرار بودی.هستی!!ولی نه از جنس حالای من!اينکه من امروز حرف هايم را بخورم،فردا بغض گلوگيرم راو.......
روزی من و تو هر دو تمام ميشويم و باز دوباره برای با هم بودن شروع می شويم!
دلم بی قراری می کنه.اونه که هر کاريش می کنم آروم نمی گيره.آخه صبوری تا کی؟چقدر؟مگه تا حالاش کم طاقت آورديم؟مگه تا الان کم پا به پای هم صبوری کرديم و صدامونم در نيومده ؟!چی شده؟هان؟آخه به خدا صبر کردنم حدی داره،اندازه ای داره.به خدا غمگين بودن و تظاهرم حدی داره.
من خستم،دلتنگم،بی قرارم و حالا هم چند وقتی می شه که تنهام.يادته قول دادی تنهام نزاری؟!يادته!به خدا خيلی سخته.خيلی سخته از همه چيزو همه کس آرامش بخوای و دنيا بی قرارت کنه.خيلی سخته خسته باشی و بی پناه بمونی.آره هنوزم بال واسه پريدن هست.هنوزم ميشه اوج گرفت و از تموم غم و غصه ها گذشت.ما اول راهيم ولی انگار يادمون رفته که بايد واسه آخر راهم دلی باقی بزاريم!
فراسو رو می بينيم ولی از رسيدن بهش فرار می کنيم.نمی شه در کنار ترس تو رو دیدن ،صبوری کرد،می شه؟ارزش واقعی جسارت نياز داره،داری؟

 
۱۳۸٥/٢/٢٠

صبوری كن پا به پای رفتن

... چند وقتي مي شود!

داري هي بيقراري مي كني. داري هي پا به پاي صبوري من بيقراري مي كني.

من هم هميشه بيقرار بودم. هستم. ولي نه از جنس حالاي تو! اينكه من امروز حرفهايم را بخورم،فردا بغض گلو گيرم را و ....

اين بيقراري آخر مرا تمام مي كند.تمامم مي كني. تمام مي شوم.و تمام كه شوم، شروع مي شوي. شروع مي شوي به تمام شدن.

ولي نه...

هنوز هم بال براي پريدن هست.هنوز هم وسعت آسمان درياي دل من و تو نميشود.آنقدر راه مانده براي رفتن كه خستگي پاي من و تو را نمي طلبد.

هنوز هم فزصت گريستن را از ما نگرفته اند. هنوز هم براي ما شدن و بودن، اشكها مانده.

تازه اول راهيم، دستهايمان اگرچه كوتاه ولي چشمهايمان بايد فراسوي افق را ببيند.آنسوي بودن را. كه گفته ايم ، اگر نديده ايم.

حالا باز هم مي خواهي بيقراري كني؟ مي خواهي تمام شوم؟ مي خواهي تمام شوي؟

بيا پابه پاي بيقراي هم صبوري كنيم.

 
۱۳۸٥/۱/۳٠

... و دوباره

...
و دوباره می نويسم.
و باز هم فقط برای تو !!!

تصميم گرفتم که دوباره شروع کنم به نوشتن. از همين امروز و فردا هم شروع می کنم.از فردا

 
۱۳۸٤/۱٠/٧

من هم تو را دوست دارم

...ديدي عاقبت باران هم باريد!
ديگر چه مي خواهيم!؟
علاقه و...آدمي و...عشق و...باران و...بوسه. من هم كه تو را دوست دارم.فقط مانده اين ساعت كه هي تيك تيك وسط دلدادگي من و تو نبض نفسهايمان را شماره مي كند.

 
۱۳۸٤/٩/۱٥

بهانه ي گريه و آسمان

نميدانم آسمان خيال باريدن ندارد؟
خيلي وقت است كه به انتظار نشسته ام. انگار حوصله ي اين دستهايي كه به سوي اوست را ندارد. بعضي وقتها همين است؛ وقتي دستي بسويت مي آيد حوصله ي گرفتنش را نداري. مثل حالاي آسمان. هرچند كه ميداني محتاج است كه دستش را بگيري . و ميداني كه آسمان دلش بدجوري مي بارد!
... فكر مي كني آسمان به اين زودي ها ببارد !؟

- دست خودم نيست. حتي وقتي هم كه هستي چشم انتظار بارانم. اصلا وقتي هستي دلم بيشتر هوايي مي شود كه بپرد. خودت كه همه ي اينها را بهتر ميداني. ميداني چرا اين حرفها را ميزنم. چرا پاي آسمان را وسط كشيده ام.
... راستي فكر مي كني اين آسمان ببارد !؟

- ياد شاملو افتادم :
« مي توانم نگه دارم دستي را
چرا كه دستي مرا نگه داشته

و به زندگي پيوندم داده است.»


حالا هم گله اي نيست. مثل گذشته. باز هم به انتظار مي نشينم. اين آسمان بالاحره روزي مي بارد.اصلا خاصيت عشق همين است. اين كه بتواني بگيري دستي را و دستي هم تو را بگيرد.
... تو چه مي گويي؟ بالاخره اين آسمان مي بارد يا نه !؟

عجب پاييزي شده امسال !!!



مي توانم نگه دارم دستي را...... ترجمه ي شاملو از مارگوت بيكل شاعر فرانسوي

 
۱۳۸٤/۸/٢٤

شروع دوباره ي من از تو

به نور ديده ی تو از شب نجات خواهم يافت

زجــام عشق تو آب حيــات خواهــم يـــافت

قسم بــه چشم سيـــاهت ای مراد دل من

در صراط ولــای تـــو ثبـــات خواهــم يــــافت

 
۱۳۸٤/۳/٢٩

مسافر غريب

غنيمتی ست اين شب گريه. غنيمتی ست اين خالصانه گريستن هرازگاهی. راستش را بخواهيد اينروزها بيشتر ميخندم. بيشتر هم بخاطر دل کبوتر پر بسته ی آسمان اين شهر است وگرنه من کجا و اين همه خنده های مکرر بی روام کجا. اين حنجره ی خسته هم که روزگاريست مشق سکوت می کند. حالا هم که ديگر برای خودش کسی شده. استادی شده در نگفتن و نخواستن.

بماند...

می خواستم از شب گريه بگويم که يکهو ديدم کبوتری بر بام خانه ام نشست. بگمانم از کبوتر پر بسته ای خبری داشت. حالا ديدی روزگار ما را ! يک شب خواستيم ميان اين همه هق هق گريه جايی به وسعت يک قطره اشک پيدا کنيم. نشد. حالا هم بی خيال. اين هم میگذارم به حساب هزار حرف نگفته و هزار کار نکرده و هزار راه نرفته و هزار ...هزار...زار...زار گريه ميکنم حالا.

اصلا بگذريم...

دل من هم برای تک تک شما تنگ است. کی و کجا مهم نيست. مهم اين است که دل من تنگ و دل شما هم تنگ. من هم دلم برای سخنی از جنس روشن بوسه لک زده. چمدانهايم را بسته ام. دو سه روزی مهمان شما هستم و بعد... بايد بنشينيد و بگوئيد که چه غمگين می خواند اين مسافر غريب. گله ای هم اگر هست بگذار برای بعد. نترس دلت را چرکين نميکند. آنقدر اشک برای ریختن داريم که همه ی اينها را بشويد. مرا هم ببخش اگر کم نوشتم. بايد بروم. کبوتر غريب هنوز هم بر لب بامم نوشته است. گويا خبر مهمی آورده که اينهمه به انتظار نشسته. از سر شب آمده حالا هم که سحر است. ببين شب گريه ی ما هم به کجا رسيد. خداحافظ

 
۱۳۸۳/۱٠/٢۳

كاجها در بكراند

صبح که بيدار شدم ديدم برف اومده و همه جا سفيد شده. رنگی که اينروزا کمتر ميبينيم. يا ميبينم. نميدونم چی شد که يکهو و بی هوا ياد حسين پناهی افتادم. ياد مردی که ديوونه شد تا ما بخنديم. نشيستم جولوی برفا و شروع کردم به خوندن کتاب من و نازی. حسين ديگه نيست. اولين زمستونی که نازی تنهاست. دلم براش سوخت. گريم گرفت. هم برا حسين که ديگه برفا رو نميبينه. هم برا نازی که برای هميشه تنهاست.

نيمكت كهنه ی باغ

خاطرات دورش را

دراولين باران زمستانی

از ذهن پاك كرده است

خاطره ی شعرهايی را كه هرگز نسروده بودم

خاطره ی آوازهايی را كه هرگز نخوانده بودی

(مردي كه ديوانه شد تا ما بخنديم)

                                                                                       (حسين پناهي)

 
۱۳۸۳/٩/۸

دودآبي سيگارم

نشسته بودم و به دود سيگارم كه لاي پنجره بيرون مي رفت نگاه مي كردم. خسته بودم. براي همين هم سيگارم را گوشه ي لبم گذاشتم و خودم را آتش زدم. رقص شعله ي كبريت را كه ديدم آرامتر شدم. سبكتر هم. گويي مي خواستم لرزش دست و دلم را پشت لرزش بي قرار و بي دوام شعله پنهان كنم. قبلا هم اينطور شده بودم، اما اينبار فرق داشت؛ پای مرگ كه وسط مي آيد لرزش پاي آدم هم بيشتر مي شود و همين لرزش پايش هم او را ميبرد تا ته چاهي كه خودش كنده. سالها بود كه اين چاه رو كنده بودم، اما براي مردن هميشه هم وقت نيست. گاه ي زندگي چنان به دست و پاي آدم مي پيچد كه حتي وقت فكر كردن به مرگ را هم نداريم. براي همين چند وقتي بود افتاده بودم به هوس كه براي زندگي ام برنامه ريزي كنم. مي خواستم جايی هم براي مرگ بگذارم. و گذاشتم. حالا هم نشسته بودم و به دود سيگارم كه از لاي پنجره بيرون ميرفت نگاه مي كردم. آبي بود. رنگي كه دوست دارم. داشتم. رنگ لحظه هاي زيباي زندگي، رنگ خاطرات بيادماندني گذشته. و حالا مدتي ميشد كه با آن بيگانه ميديديم؛ خودم را، دلم را. براي همين هم سيگارم را گوشه ي لبم گذاشتم و خودم را آتش زدم. مي خواستم لحظه هاي آخر زندگي را هم آبي كنم.دودآبي سيگار كه از لاي پنجره بیرون ميرفت محو مي شد. نيست. یا بود و من نميديديمش. زندگي هم همين است؛ وفتي آبي نباشد، وقتي رنگش را از دست بدهد، ديگر به چشم نمي آيد. زندگي كه دوست داريم آبي تر است از زندگي كه داريم. هميشه هم همينطور بوده. براي همين وقتي چيزي را دوست ندار ديگر و آني هم كه داري آبي نيست روز به روز تهي تر مي شوي. پوچ تر. خالي مي شوي. آنوقت است كه سیگارت را گوشه ي لبت مي گذاري و خودت را آتش مي زني. و خودم را آتش زدم. همه را يكجا. چند سالي بود كه اين آتش بازي را براه انداخته بودم. اما اينبار با هيشه فرق داشت. شايد اينبار فقط براي اين بود كه مي خواستم دود آبيش را ببينم، شايد هم آبي بهانه بود. تحملم تمام شده بود و حالا پای آبي را وسط كشيده بودم. مي خواستم جاي خاليش را بهانه كنم و سيگارم را روش كنم. وقتي تحمل أدم تمام ميشود مي خواهد دست خالي به سيم آخر بزند تا بقيه چیزها راهم تمام كند. اشتباهش هم همين جاست؛ نميسازد که خراب هم می کند.نميداند كه بايد دنبال گمشده اي در درونش بگردد. چیزیي هست براي ازنو بنا كردن. براي بپا داشتن. ساختن. چراغي اگر نيست كورسو نوري مي آید، دريايي كه نه باريكه جويباري. اما همه را مي گذارد و دنبال بهانه ميگردد.براي روشن كردن سیگارش، برای آتش زدن خودش، برای تمام کردن چیزی که نیست. هست و نیست. چرا که همیشه ی بون هم هست نسیست. وقتی نبودنت با بودنت یکی شوند، در هم زنجیر شوند، انوقت است که هستی و نیستی. آبی نیستی که سفید، بیرنگ. محو می شوی. ومحو شدم. مثل دود آبی سیگارم که از لای پنجره بیرون می رفت.

 
۱۳۸۳/٧/٢٥

يه اسم خودتون براش بذارين

خيلی وقته که ننوشتم، شايد هم اين خودش يه جور نوشتن باشه مثل آدمی که ديگه وقتی خيلی حالش گرفته س فقط می خنده :
خنده ی تلخ من از گريه غم انگيز تر است
کارم از گريه گذشته بدان می خندم
آره کارم ديگه از نوشتن گذشته بود و حالا می خواست با ننوشتن جواب همه چيز رو بدم: تا امروز يعنی ديشب.
نوشتم.
ولی کامل نه.
يه چيزايی رو می نويسم.
کاملش فردا.
از همين فرداهايی که بعضی وقتها يه ماه ميشه.
ولی نه قول میدم که زود تمومش کنم.
قول.
قول.
قول.
...
نشسته بودم لب پنجره و به دود سیگارم که از لای پنجرا بیرون می رفت نگاه می کردم ... برا مردن هميشه هم وقت نيست. گاهی وقتها زندگی چنان به دست و پای آدم مييچه که حتی وقت برای فکر کردن به مرگ هم پيدا نمی کنيم. مدتی ميشد افتاده بودم به هوس که برا زندگيم برنامه ريزی کنم. می خواستم يه جا هم برا مرگ بذارم. گذاشتم. برای همين هم سیگارم رو گذاشتم گوشه ی لبم و خودم رو آتيش زدم....
زندگی هم همين جوريه. وقتی آبی نباشه، وقتی رنگشو از دست بده ديگه به چشم نمياد. اونوقته که سيگارتو ميذاری گوشه لبت و خودت رو آتيش می زنی. و خودم را آتش زدم. همه را يکجا.....

 
۱۳۸۳/٦/٧

چه قدر ساده و آرام،
چه قدر صبور و صميمی،
تو در من آميختی.
باور کن تو را در اولين نماز نخوانده جستجو کردم
که هنوز به قنوت گريه نرسيده سلامم دادی.
بعد...
من ماندم و دستان پر دعايی
که به آسمان پر استجابت چشمانت آویخته شد.
اصلا بيا و تو بگو...
تو بگو کدامين سو قبله ی من است!؟

 
۱۳۸۳/٥/۱۱

جاي خالي تو

دلم گرفته است. اینجا هیچکس برای شنیدن نگفته های دل آدمی آستینش را بالا نمی زند. اینجا تنهایی یعنی زمزمه هایشبانه یک مرد باخودش. ترانه ی تحملم که به آخر رسید گفتم کمی هم با تو حرف بزنم. با لحن خودت، لحن خيس پرواز.
… به هم كه رسيديم هركدام پايان يك قصه بوديم. من نگران پژمردن يك گل و تو بي قرار مرگ يك خاطره. به روي خودمان هم نمي آورديم. نه من چيزي از چشمان هميشه نمناكم مي گفتم و نه تو حرفي از بغض گلوگيرت. سرماي زمستان روزگار هردويمان را سرد كرده بود. اما چيزي هم به بلوغ بهار نمانده بود. چشم كه به هم زديم خلوت خود را از هرچه غير ما بود خالي كرده بوديم و اين آغازگر پايان امروز ما بود.
سفره ي دلمان را كه باز كرديم آنقدر غصه براي خوردن بود كه قصه هزار و يك شب را شروع كنيم. تو برايم از سلما گفتي من از شبهاي بي ستاره. حرفهايمان را از لابلاي ديوان شاملو بيرون كشيديم و حضور ناب همديگر را با زمزمه ي كلام يك عاشق ديگر- سيدعلي را مي گويم- پر كرديم.آنروزها دلمان كه مي گرفت دلتنگيها را قسمت مي كرديم، بي قراريها را هم، تنهاييها را هم. داشتيم كم كم عادت مي كرديم كه هزار و دومين شب آمد. شبي كه آنقدر حضور يكديگر را كم رنگ ببينيم كه نا خواسته اسمش را خاطره بگذاريم.
...حالا چند روزي مي شود كه اسير آن بيقراريهاي طبق معمول هميشگي ام. اينجا هم كه شده مزرع سبز خيالاتم! نه مي توانم ميان اين همه خاطره بمانم و نه مي توانم خاطرم را از ياد تو خالي كنم. باور كن نمي خواستم ناراحتت كنم ولي حرفهايم را هم نمي توانم نگفته بگذارم. اصلا" براي اين مي گويم تا شايد كمي آرامتر شوم...
ولی همه را نمی گویم نمي خواهم اينروزها را با دل پر و دست خالي بگذرانم. راستش دستم خالي نشود بهتر است. شهوت نوشتن تحمل تنهايي را آسانتر مي كند. به خدا طاقت اين همه بي قراري را ندارم.

 

 

گاهی انسان غم ها، دغدغه ها، بودن و نبودنهایش را باید بگوید، اعلام کند، نشان دهد تا با شنیدن و دیدنی از این قیلوله ی تنهایی بیدار شود.


تمام هاي نا تمام من


تحول خواهي

(جهان سوم (سياسي

(ديرديرک (طنز


درخت و بارون
من و تو


دل نوشته هاي سميرا

God Stone

زن اندوهگين

آلاچيق سپيد

چشم براه باران

شب ديدار

غزل دريا

حرفهاي نه چندان مهم

مسافر

فاصله ها

جاي تو خاليست


احمد شاملو

سيد علي صالحي

يغما گلرويي