بی پرده بگویمت!
ای زلالتر از باران، جاری تر از نسیم
مرا رغبت هیچ دیگر نمامده است.
نمیدانم چرا باور کرده بودم
از دیوار غرور که بگذری
زندگی یعنی رایحه مهتاب، تفسیر قطره های آب، تجسم زیباترین خیال!
... و من مغرورانه گذشتم و هیچ نبود.
حالا دیگر نه توانی به برگشتن است و نه شوقی به رفتن.
می خواهم اینگونه در خیال خویش نا مهربانی تو را باور نکنم اما نمی گذارند.
کاش میان موج امدو شد شب و روز
یکبار گرمای نفسهای سرگردان من بتو برمیخورد
که مخاطب تمام نجواهای من بودی
ای کاش بودنم بهتر از نبودنم بود
تا بدانند با دست خالی و دل پر گریه می توان سفره های سعادت را پر از نان و مهربانی کرد.
چرا زبان خاموش مرا به التماس هم که در می آید کسی نمی فهمد
آه که این غروب برای دل من اذان می گوید
آه که راه دعایم خیلی دورتر از پیش است!
در را ببندید، دلم کنار همین غریبانه گریستن مانده است.
نمی خواهم آزردگان احساس یک اندیشه از عمق ناله هایم با خبر شوند
دیگر نمی خواهم بخاطر درد کشیدن شرمنده کسی باشم
تا کی به این درد خاموش مرهم صبوری دهد تا عصیانش فرو نشیند
بگذار یکبار سر به سینه بکوبد آنچنان که دیگر بین درد و ناتوانی فاصله نبیند،
شاید که سحر هیچ توانی نماند که مرا نگران تلخی فریاد کند
شاید اندام برهنه آئینه ای نماند تا از سنگ بی مهری فرو ریزد.
در را ببندید
دیر یا زود ترانه ای که تحملش می نامند به آخر خواهد رسید.