من و تو ، درخت و بارون
"ساده با تو حرف می زنم"
از باران آذرماه که بگذریم هیچ نمی ماند جز اندوه سرد دی ماه و لب های بسته ی من! ازآفتاب گاه به گاه سرگردان که بگذریم هیچ نمی ماند جز زمستان بی پایان و دستان خسته ی من! ... راستش را بخواهید از اواسط آبان همین است; اندوه و سرما و تنهایی، آدم را از پا در می آورد... ... و آن مرد راهش را به عشق (یا با عشق) کسی پیمود. من باید دنیایی را بسازم که فردا گورستان خوبی برایم باشد! گفتن که ندارد... پیچک پیر این دیوار قدیمی چند روزی ست هوای حیاط همسایه دارد... درست مثل وقتی که نیستی! گفتند: "تمام سهم تو از آوازهای دنیا تک بیتی از عاشقانه های دختران کولی ست که شب هنگام وقتی یاد زنانگی شان می افتند در خیال ماه با سایه ی مردی غریبه هماغوشی می کنند"! گفتم: هیس...! دنیا دارد از هرم نفس هایم آتش میگیرد... همرا ه و همصدا با من نمی شوی دردم شدی چرا درمان نمی شوی؟ آواره گر شوم خونش به پای توست بی سر شدم چرا سامان نمی شوی؟ ناخوانده دفترم بی خط و بی نشان لطفی اگر کنی پایان نمی شوی مردن به راه تو گویا که قسمت است بی حان شدم چرا جانان نمی شوی؟ اینجا مدینه و تنها پیامبرم آخر بگو چرا سلمان نمی شوی!؟
|
|
