من و تو ، درخت و بارون

"ساده با تو حرف می زنم"

آزادی بمان لختی دیگر بیا!
زود است حالا.
وقتی لنگ‌های دختران در هوا ضعف می‌رود برای شاهین نجفی
و آلت پسران سینه‌های گلشیفته را نشانه می‌گیرد
یعنی حالا زمان. زمان تو نیست.
ما تمام شرممان در داروخانه مانده است
وقتی آهسته و زیر لب کاندوم می‌خریم
بمان لختی دیگر بیا...
وقتی کیف دختران همزاد ویاگرا و
جیب پسران همساز فندک است
یعنی حالا زمان٬ زمان تو نیست.

اشتراک و ارسال مطلب به:



 تا تو بیایی...

زندگی مرا از یاد برده.

...

از شمارش پاکت‌های سیگارم فهمیدم!


ممممم

اشتراک و ارسال مطلب به:



به خیابان شعرهایم زده‌ای

اسکند‌ر‌‌وار

بی هیچ ردی از اعتبار و آئینه

باورکن من سرتاسر این خیابان را نرفتم

فقط چند خانه بالاتر از شما

شعری ساختم برای دختر باران!

که تمام ابرهای دلم

با یک تلنگر او می‌بارند.

جیب‌هایت را پر از شعر نکن

میترسم قافیه را گم کنی و در ردیف خواب‌هایم نمانی!

برگرد...

این خیابان بی‌درخت با آن خاطرات دلگیرش

چشم هر رهگذری را خیس می‌کند.

اشتراک و ارسال مطلب به:



از باران آذرماه که بگذریم

هیچ نمی‌ماند جز اندوه سرد دی‌ماه و

لب‌های بسته‌ی من!

از آفتاب گاه‌به‌گاه سرگردان که بگذریم

هیچ نمی‌ماند جز زمستان بی‌پایان و

دستان خسته‌ی من!

...

راستش را بخواهید

از اواسط آبان همین است;

اندوه و سرما و تنهایی، آدم را از پا در‌می‌آورد...

اشتراک و ارسال مطلب به:



...

و آن مرد راهش را به عشق (یا با عشق) کسی پیمود.

من باید دنیایی را بسازم که فردا گورستان خوبی برایم باشد!

اشتراک و ارسال مطلب به:



بی تو من حزن هزار آسمان بی اردی بهشت را گریه می کنم